تبليغاتX
بن بست

بن بست

وقتی که داری داد میزنی ولی کسی این اطراف نیست...

مبارک من باشه!

بخاطر همچین مادری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 17:45  توسط ع ل ی ر ض ا  | 

مسخره اس!

صفرهای بی ارزش شمردنی

آدامس های بی خاصیت خوردنی

ارتباط های بی ربط دل بردنی

آدامس ها به ته رسیدن

صفرها پر ارزش شدن

ارتباط ها با دشمنی

کانال های دروغگویی

بوکسور ها و پررویی

رینگ خالی مشت زنی

تلویزیون یخ زده

کانال های برفکی

یخچال پر از خوردنی

مهمان ها سر می رسند

سالی که نکوست از بهارش پیداست

ماهی قرمز مردنی


پانوشت: 1- تو حالت آماده باشم. همیشه به آخرای فروردین که میرسیدیم. و همیشه وقتی که از مهمونی بر میگشتیم. می دیدم که یه ماهی نفله شده و اومده رو سطح آب. حالا امسال که واسه مراسم ترحیم ماهیه شعر هم سرودم، لا مصب نمی میره! فکر کنم خودم باید دست به کار شم و خفه اش کنم! بالاخره این شعر باید به یه دردی بخوره دیگه....


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 12:0  توسط ع ل ی ر ض ا  | 

تقدیم به یه مزاحم بی مزه!

یه "خودم" نامی اومده برام کامنت گذاشته که:

منم میخوام مثل تو رفتار کنم با یه تفاوت بزرگ

اینکه تو نمیتونی رد منو توی وب پیدا کنی

اما من مثل همیشه زرنگم

***

عزیزم من نمیدونم که چیکار کردم که تو هم میخوای مثل من رفتار کنی و منو الگوی خودت قرار بدی (تقلید کار میمونه فدات شم!). برام مهم نیست که کی هستی. یعنی برام خیلی مهمه که کی هستی. از همین سه خطی که نوشتی کاملا مشخصه که یه آدم با اعتماد به نفس و توهم زده ایی که فکر میکنه بچه زرنگه. در صورتی که من پیش خودم فکر میکنم تو یه آدم ترسو و بزدلی که می ترسه اسمشو بالای نوشته اش بنویسه. شایدم اسمت خیلی ضایع اس خجالت میکشی جایی بنویسیش. به هر حال با اینکه برام مهم نیستی، سعی کن مرد باشی.


 پانوشت: 1- میدونم برات سخته، ولی لااقل سعیتو بکن.

2- راستی کامنت گذاشته بودی که" خودتی". چی خودمم؟ چرا میترسی؟ خوب درست حرفتو بزن ببینم چه مرگته.

3- بالاخر فهمیدم کیه. از بس که برام مهم بود! آدم یه موقع یه منظوری داره، منظورشو کلمه میکنه، بعد که کلمه میشه، میبینه که این اصلا اون چیزی نبوده که اون منظورش بوده! یه موقع هایی نمیتونم هر چی که میخوام بگم و کلمه کنم. هرچند بعضی چیزا اصلا کلمه بشو نیستن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 14:57  توسط ع ل ی ر ض ا  | 

تولدشه آخه!

خیلی دارم سعی میکنم که جلوی خودمو بگیرم و بهش تبریک نگم.

دارم پیش خودم فکر میکنم که یهو چی میشه که آدم نمیتونه روز تولد یکیو بهش تبریک بگه. مگه بده؟ نمیدونم چرا اینقدر گیر دادم که این کارو بکنم. اصلا چرا نباید این کارو بکنم؟


پانوشت: دعا کنید تا آخر شب دیوونه نشم. و طاقت بیارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 21:32  توسط ع ل ی ر ض ا  | 

نوزده هم فوت شد...

به فکر یه عزاداریم. یه عزاداری درست وحسابی واسه یه نوزده فوت شده. که چرا رفت و چه زود رفت. ولی خوش گذشت. خیلی. بدیش فقط کنکوره بود. بقیش خوب بود. کم کم دارم میفهم که چرا میگن باید به بزرگترا احترام بذاریم. کم کم دارم میفهمم که چرا بزرگترا فکر میکنن ما هیچی نمیفهمیم. چون واقعا نفهمیم. و همین که میدونم که نمیدونم برای من کافیه. و چه چیزیه این تجربه. تازه دارم میفهمم چیزایی رو که باید بفهمم.

امسال باید بیست رو پر کنم. واقعا نمیدونم چجوری پرش کنم. خوب یادمه وقتی که کوچیکتر بودم. درست وقتی که داداشم بیست سالش شده بود. با یه حسرتی آهی میکشیدم و به خودم میگقتم که یعنی میشه ما هم بشه بیست سالمون. که شد. واقعا من از عدد سنم راضیم. خیلی دوسش دارم. اونم منو دوست داره. امیدوارم که ما دو تا امسال قدر همدیگرو بدونیم. و همچنین شما قدر مارو... چون دیگه دارم پیر میشم. دوست دارم حداکثر استفاده رو از این عدده بکنم. پارسال خیلی آلوده شدم. بیشتر از پیارسال. الان میفهمم که چرا میگن بچه ها پاکن. بچه ها پاکن چون کمتر از بزرگترا تو این دنیا بودن. این دنیا یه نیروی جاذبه داره. جاذبه این دنیا به سمت زشتی و بدیه. همینه که آدما هر چی بزرگتر میشن گناهاشون بیشتر میشه. چون بیشتر تو این دنیا بودن و بیشتر جذب شدن. هرچی هم بیشتر توش میمونن بیشتر غرق میشن. امسال میخوام خودمو بندازم تو وایتکس بلکه پاک شم. کلی برنامه ریختم واسه امسالم که میدونم آخر سر هیچ کدومشون هم نمیکنم.

الانم 2 ساله که دیگه این عادت شماردن انگشتامو تو روز تولدم گذاشتم کنار. نمیدونم چرا دیگه این کارو نمیکنم. شاید بخاطر اینه که الان دیگه از عدد سنم راضیم. هر سال انگشتامو میشمردم تا ببینم چند سالم شده. میدونم کار احمقانه ایی به نظر میرسه ولی من از این کار خوشم میاد. الان همه ی فکر و ذهنم  اینه که چیکار کنم تا وقتیکه پیر شدم حسرت این روزامو نخورم. ولی هر چی بیشتر فکر میکنم کمتر به نتیجه میرسم. واقعا الان باید چیکار کرد تا فردا حسرت الانو نخورد؟

راستی امسال یه فرق کوچیکی با پارسال دارم. تا پارسال تنهایی رو یه صفت بدی میدونستم. ولی امسال تنهایی اومده جز صفت های خوبم. تا پارسال فکر میکردم که کسی که تنهاست خیلی بدبخته کسی نمی فهمتش و کسیو نداره تا باهاش همدردی کنه و از این جور حرفای به ظاهر درست و در باطن احمقانه. ولی امسال نظرم به کل عوض شده. کسایی که تنها نیستند همیشه یه دغدغه ی ذهنی ایی دارن. خودشون پیش ما نشستن ولی فکرشون پیش یه مشکل چرت و بچه گانه اییه که با طرف پیدا کردن. یا باید نازشو بکشن یا باید قربونش برن یا باید هر کار دیگه ایی که دوست ندارن بکنن رو انجام بدن. چون شرایط طوریه که اگه نکنن فلان میشه. و تازه وقتی که تنها میشن تنهایی بهشون این فرصتو میده که درست فکر کنن. و می فهمن که چه خریت هایی کردن برای داشتن یک خر (خر به معنی کسی که نمیفهمه، نفهم). ولی کسی که تنهاست خودشه و خودش. به فکر خوشه و از این توهمی که فلانی به فکرمه و جون میده واسم و... بیرون اومده. آدم "تنها" میدونه که دل هیچکسی غیر از خودش به حالش نمی سوزه!  نمیدونم واقعا چرا فکر میکردم که تنهایی بده؟ شاید بخاطر اینه که اون اوایل نمیتونستم باهاش کنار بیام. ولی جدیدا دستم اومده که باید چجوری باهاش تا کنم. ما همدیگرو دوست داریم. و فکر نکنم به این زودیا از هم جدا شیم. مگر این که..... . 


پانوشت: 1- پاراگراف آخرو به کل کن فیکونش کردم. چون اصلا اون قبلی رو دوست نداشتم. حرفای من نبود. یه تغییراتی هم تو پاراگراف های بالایی دادم. پیشنهادم اینه که پست رو دوباره بخون. آخه دفعه اول خیلی هول هولی نوشتم.

2- دارم فکر میکنم پست هایی که اول رو کاغذ مینویسم بعد اینجا تایپ میکنم بهتر از آب در میاد یا اونایی که یه کله تایپشون میکنم. به نتیجه ایی نمیرسم.

3- تولدم مبارک! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 15:39  توسط ع ل ی ر ض ا  | 

دخترک حالا بزرگ شده است

دخترک با عروسک بازی نمی کند

عروسک با دخترک بازی می کند

  ***

عروسک الگوی دخترک شده است

دخترک می خواهد عین عروسک شود

***

حیف که نمی داند عروسک آدم نیست

حیف که نمی داند عروسک برای بازیست


پانوشت:1- قابل توجه بعضیا...

2- دخترک نماد بچه بودن یه آدمه.

3- چیزی هم که الان زیاده "عروسکه" تو خیابونا.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 12:41  توسط ع ل ی ر ض ا  | 

بی خود و بی جهت

دیشب از سمت میرداماد داشتم میرفتم طرف سید خندان. تو راهم کلی کافه و رستوران بود. همه پر بودن. پر از دخترها و پسرها و شکلاتها و عروسکها. خنده ام گرفت. تو راه همینجوری که داشتم میومدم پایین دخترایی رو میدیم که دو سه تا کیسه به دستشون بود. که کله عروسکه از یکی از کیسه ها بیرون زده بود. خنده ام گرفت. اون یکی شکلات به دست از کنارم رد میشد. از اون طرف هم پسره یه جوری با دختره قدم میزد که انگار قراره همین امشب بیفته بمیره. که انگار دیگه فردایی نیست. باز هم خنده ام گرفت. هی میخواستم بهشون یه تیکه ایی بندازم. یه متلکی بارشون کنم. ولی نکردم. گفتم شاید چون من خودم از اون عروسک به دستا نیستم. نمیفهمم که اینا چی میگن. نمیفهمم که امشب اینا چه مرگشونه.

دیشب سر کلاس بودم که یهو یکی از این خل و چلا به منم اس ام اس داد که" امیدوارم خرس زیبایی ها همیشه تو غار چشمات خونه کنه. ولنتاین مبارک." خنده ام گرفت. شمارشو نمیشناختم. گفتم که حتما اشتباهی فرستاده. بعد با خودم گفتم این چه جور آدمیه که شماره ی عشق خودشو تو گوشیش save نکرده. اصلا بگیم save نکرده چطوری شماره عشقشو اشتباهی زده؟ هر دوی اینا امکان پذیر بود. بالاخره اشتباه شده دیگه. ولی من باز مخم بی خود و بی جهت درگیر این اس ام اسه شده بود. گفتم بذار بهش زنگ بزنم ببینم دختره یا پسر. دیدم که طبق معمول شارژ ندارم. گوشی رفیقمو ازش گرفتم و زنگ زدم. گفت: الو... منم هیچی نگفتم چون داشتم تو مخم پردازش میکردم که این صدای دختره یا پسر ولی هیچی نفهمیدم. مثل این که صداش گرفته بود.... منم گفتم: الو سلام... اونم متقابلا سلام کرد و دو سه کلمه دیگه گفت که من گوشیو قطع کردم تو صورتش! دختر بود. صداش گرفته بود. هنوز مخم درگیرشه. صداش خیلی آشنا بود... خیلی.


پانوشت: 1- اول از همه از chocolate تشکر میکنم. به خاطر پست خوبش. این پستی که الان خوندی کامنت من بود به chocolate که یهو دیدم این کامنته خودش یه پسته و آوردمش اینجا.

2- عشق و علاقه یه حس معنویه. نمیشه با مادیات ثابتش کرد! به خدا نمیشه!

3- یادمه وقتی دبیرستان بودیم. بین بچه ها دعوا بر سر این بود که ولنتاین درسته یا ولنتایم (!!!). این تنها خاطره ی من از ولنتاینه!

4- یه چیز دیگه هم که از ولنتاین یادمه اینه که... اون شب بود که تو تازه فهمیدی من دوست دارم. نه فلانی. 28صفر 3 سال پیش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 12:10  توسط ع ل ی ر ض ا  | 

پیش خدا

هم بازی دوران بچگیم

صدات هنوز تو گوشمه

رقص موهای لختت در باد

لب هات

کادویی که روز تولدم به من دادی_ یک تی شرت نارنجی بود_

عکس هات

دنبال بازی ها

هنوز یادم نرفته

_ چون_

هنوز دنبالتم

_ هنوز نارنجی دوست دارم

هنوز نارنجی می پوشم_

هنوز نیستی

هنوز تنهام

من به یادتم هنوز

کاش به یاد من یه روز...

_ کاش تو خواب من یه روز..._


پانوشت: 1- چقدر نیستی!

2- با همین خط تیره ها بخون مثل خودم. دفعه های قبل پرانتزها رو نمی ذاشتم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 14:47  توسط ع ل ی ر ض ا  | 

تاجر

من برای داشتن تو

چه هزینه ای کردم؟

اما

برای از دست دادنت

روحم را فروختم

به خیالت

من با خود معامله می کردم


پانوشت: 1- من هیچ وقت تاجر خوبی نمیشم. کاری به این پست هم ندارم کلا.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 17:55  توسط ع ل ی ر ض ا  | 

بـــــازی

گاهی رفتن، چاره می شود

گاهی باختن، نیز هم


گاهی نبودنت، بهانه ای

برای سقوط

برای چشم

برای اشک

برای سقوط اشک از چشم

می شود

گاهی می شودها، نمی شود


اما

این راه چاره نبود


پانوشت: 1- اینا نوشته های کسی است که مدتیه لب پرتگاهه ولی سقوط نمی کنه.

2- چند وقتیه که میخوام بشینم یه گوشه زار زار سقوط کنم، ولی مگه میاد؟!

3- اشکو میگم.

4- یا برو جلو و بازیو ببر یا باز برو جلو و تو بازی شکست بخور، ولی هیچ وقت کنار نکش.

5- تا وقتی هم که نباختی نتیجه رو اعلام نکن. بی خودی نگو باشه آقا ما باختیم یا باشه تو بردی. هرچند همه ی دنیا اون طرف بازی باشن و تو این طرف.


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 11:40  توسط ع ل ی ر ض ا  |